کارنامه روشنفکری ایرانی: نقد و بررسی مقاله «انقلاب اسلامی: مذهب در قالب ایدئولوژی سیاسی» اثر حمید عنایت

حمید عنایت در مقاله‌ای که بر پایهٔ رویدادهای سال ۱۳۵۸ نوشته است، رخداد ۵۷ را انقلابی می‌داند که مذهب شیعه در قالب ایدئولوژی سیاسی بر آن چیره شد. این نقد زاویهٔ او را از دیگر روشنفکرانی که بعدها به همین دریچه پیوستند بازمی‌شناسد، ایدئولوژی را آگاهیِ معطوف به قدرت با دو کارکرد مثبت و منفی می‌داند و نکات مقاله دربارهٔ نتیجهٔ معکوس تحولات انقلابی و تضاد به‌مثابهٔ زمینهٔ انقلاب را بسط می‌دهد. نقد بر تکیهٔ عنایت به شوک نفتی خرده می‌گیرد و ریشهٔ ماجرا را در تضاد درونیِ نهادی می‌یابد که برآمده از سنت ایرانی بود و خود منادی تجدد گزینشی شد. پرسش‌ها به ناکارآمدی نهاد سلطنت، نسبت آن با نظریهٔ ولایت فقیه و استقلال مالی روحانیت می‌پردازند.

انقلاب

زمینه

حمید عنایت روشنفکر حوزهٔ اندیشه و فلسفهٔ سیاسی بود و به‌نوعی از استخوان‌دارهای دانشکدهٔ علوم سیاسی تهران به شمار می‌آمد. در اواسط دههٔ پنجاه و در زمان شاه، شاید مشهورترین استاد دانشگاهیِ علوم سیاسی بود و از چهره‌های ضدسیستم محسوب می‌شد. او مترجم آثار کلاسیک فلسفهٔ سیاسی و بنیان‌گذار بود: «سیاست» ارسطو، «بنیاد مابعدالطبیعهٔ اخلاق»، «عقل در تاریخ» هگل و «تاریخ طبیعی دین» هیوم را ترجمه کرد و «سیری در اندیشهٔ سیاسی عرب»، «شش گفتار دربارهٔ دین و جامعه» و «تاریخ اندیشه‌ها و نهادهای سیاسی در ایران و اسلام» را نوشت. او از نخستین کسانی است که خیلی زود به نقش مذهب در سیاست ایران پی برد و دربارهٔ آن نوشت؛ پیش‌تر نیز دربارهٔ آن در جهان عرب و تاریخ اسلام و ایران اندیشیده بود. در زمانه‌ای که تب مارکسیسم همه را گرفته بود، چون دلی با اندیشه‌های ملی داشت، به اندیشهٔ سیاسی در همین‌جا نیز متوجه بود و خیلی زودتر از دستگاه شاه به عاملیت مذهب در سیاست پی برد؛ خیالات خام حکومت آن را به حساب نمی‌آورد و اگر آن دستگاه افکار همین متفکر را دنبال می‌کرد، نقش مذهب در سیاست را درمی‌یافت.

عنایت در ورود اندیشه‌های سیاسی مغرب‌زمین به کشور و جهان اسلام بسیار کار کرد؛ کتاب او دربارهٔ افکار سیاسی غرب زیرعنوان «از فتح مصر به‌وسیلهٔ ناپلئون تا جنگ جهانی دوم» را دارد. او به آثار سیاسی مغرب‌زمین به‌صورت خالص رجوع نمی‌کرد، بلکه توأم با ترجمه و با نگاه به همین‌جا و درمان دردِ همین‌جا می‌نوشت، نه اینکه اندیشهٔ سیاسی روی هوا باشد؛ توجه او به جهان عرب، ایران و مغرب‌زمین از دریچهٔ یک روشنفکر متعهدِ «اینجا و اکنونی» بود. مقالهٔ حاضر، که احتمالاً از نوشته‌های اواخر عمر اوست، به‌گفتهٔ مترجم بخش پایانی مجموعه‌مقالاتی انگلیسی با عنوان «انقلاب در جهان سوم» است و برای روشن‌کردن اذهان بیگانگان نوشته شده است. مترجم یادآور می‌شود که مقاله حدود سال‌های ۵۹ تا ۶۰ نگاشته شده، تحلیل آن تنها معطوف به تحولات سال ۵۸ است و همزمان یا اندکی پس از «اندیشهٔ سیاسی در اسلام معاصر» (آخرین نگارش او، به انگلیسی، که بعدها انتشارات خوارزمی آن را چاپ کرد) تحریر شده است. عنایت در ۴ مرداد ۱۳۶۱ درگذشت و چاپ مقاله و کتاب را ندید؛ در تحلیل خود از علل انقلاب تحت تأثیر مرتضی مطهری بود و مترجم تصریح می‌کند ترجمهٔ مقاله تأیید محتوای آن نیست.

خلاصهٔ طرح مقاله

عنایت می‌پذیرد که تحلیل پدیده‌ای ناتمام دشوار است، اما تحلیلی آزمایشی بر پایهٔ حوادث ۱۳۵۸ را ضروری می‌شمارد. نخست می‌پرسد آیا حوادث ۵۷ و ۵۸ را می‌توان انقلاب نامید. به باور او شکی نیست که تحولاتی همه‌جانبه در سطوح سیاسی، اقتصادی و فرهنگی رخ داده است: گروهی نو با ارزش‌های نو جای دارودستهٔ پیشین را گرفته، ادارات پاک‌سازی و کارخانه‌ها، بانک‌ها و بیمه‌ها ملی و ثروت‌ها مصادره شده، روند غربی‌کردن کشور پایان یافته و اهمیت ثروت به‌منزلهٔ معیار منزلت کاهش یافته است. او هشدار می‌دهد که نفی غرب، اگر با برنامهٔ جامع و خودکفایی همراه نباشد، بعدها به عقب‌گردی به نفع غرب بدل می‌شود، و به چین و مصر اشاره می‌کند.

دربارهٔ علل، عنایت علل انقلاب‌ها را کم‌وبیش همان‌هایی می‌داند که در «سیاست» ارسطو آمده است. به باور او انقلاب نه‌فقط معلول نابسامانی، بلکه حاصل نوعی تحول اقتصادی و اجتماعی و «امتزاج اضداد» است؛ جامعهٔ ایران پیش از سقوط شاه آمیزه‌ای از پیشرفت و انحطاط، ترقی و ارتجاع، تجددطلبی و تأکید بر مظاهر ایران پیش از اسلام در کنار تبلیغات مذهبی، و روش‌های خودکامه در کنار تظاهر به دموکراسی بود. او می‌افزاید رژیم پس از افزایش درآمد نفت در پی بحران ۱۹۷۳ هرچه بیشتر به استبداد و اختناق تکیه کرد. برای سقوط ناگهانی رژیم، نظریه‌های طبقاتی و مهاجرت روستاییان را قانع‌کننده نمی‌داند؛ پاسخ قطعی را در گرو افشای روابط شاه با آمریکا می‌شمارد و از «ناهنجاری» در جامعه‌شناسی یاری می‌گیرد: فروپاشی خانواده‌های بزرگ، تجددگرایی ناقص، خودمحوری رهبری سیاسی، سپردن مناصب به جوانان فاقد مقبولیت و احساس حقارت در برابر فرهنگ غرب.

در باب مذهب، عنایت انقلاب اسلامی را تکرار چهار رویداد پیشین می‌شمارد (جنبش تنباکو، مشروطه، ملی‌شدن نفت و قیام ۱۵ خرداد ۴۲) و دو وجه مشترک می‌یابد: همبستگی علما با بورژوازی ملی و ملی‌گرایان، و حضور توده‌ها به برکت رهبران دینی. به باور او علما از این تجربه‌ها سه درس گرفتند و رهبری مذهبی مصمم شد در دام نیروهای رادیکال و لیبرال نیفتد. او پدیده را «احیای مذهب» می‌نامد: تفسیر تازه از مفاهیم شیعی (تقیه، غیبت، انتظار فرج، کربلا) برای تحرک سیاسی و ظلم‌ستیزی، همراه با پیدایی قشری از مذهبیون که نه به سهم امام وابسته‌اند و نه حقوق‌بگیر دولت. نتیجهٔ او این است که اسلام شیعی منبع اسطوره‌ای انقلاب و وجه تمایز آن از انقلاب‌های دیگر است؛ وجوه آن رهبری کاریزماتیک خمینی، مهار نسبی خشونت، تشکل‌بخشی به گروه‌های اجتماعی و شعارهای ساده (استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی) است.

نقد و تحلیل

۱. زاویهٔ عنایت: مذهب در قالب ایدئولوژی

مرور نوشته‌های سال ۵۸ خود جالب است؛ زیرا هر کس پدیدهٔ ۵۷ را از دریچه و زاویه‌ای می‌دید. زاویه‌ای که عنایت برگزیده، همان است که عنوان مقاله می‌گوید: «انقلاب اسلامی: مذهب در قالب ایدئولوژی سیاسی». با احتساب این مقاله، به‌نظر می‌رسد او نخستین کسی باشد که از این دریچه نگریسته است؛ دریچه‌ای که بعدها روشنفکران دیگر نیز به آن پیوستند. گویا در سال ۶۲ بود که داریوش شایگان «انقلاب اسلامی چیست» را نوشت و بنیاد بحثش این بود که مذهبی که شاهدش هستیم برای انقلاب اسلامی ایدئولوژی است و از این رو با مذهب سنتی تفاوت دارد. یک دهه بعد دکتر سروش این مفهوم را میان روشنفکران دینی جا انداخت و در مقالهٔ «فربه‌تر از ایدئولوژی» استدلال کرد که مذهب در اصل بهتر از ایدئولوژی است، لباس ایدئولوژی بر قامت مذهب تنگ است و بدریختی آن را درپی دارد. بدین‌سان با مفهومی روبه‌روییم که روشنفکران سیاسی، فیلسوفان و روشنفکران دینی اندک‌اندک بر سرش وفاق می‌کنند: اسلام در قالب یک ایدئولوژی ظاهر شد.

۲. ایدئولوژی: آگاهیِ معطوف به قدرت

ایدئولوژی آگاهی معطوف به قدرت است؛ آگاهی‌ای که از اصل و اساس خود را معطوف به داشتن و نگاه‌داشتن قدرت می‌کند، نه صرفِ آگاهی. از همین رو ایدئولوژی دو چهره می‌یابد. کارکرد مثبتش آن است که موجب تغییر می‌شود؛ زیرا ایدئولوژی صرفاً به تفسیر نمی‌پردازد، بلکه در پی تکان، حرکت، جنبش و به‌دست‌آوردن و حفظ قدرت است. مفهوم منفی‌اش از همین‌جا برمی‌خیزد: ایدئولوژی آگاهی‌ای می‌شود که معطوف به حقیقت نیست و چه‌بسا معطوف به واقعیت هم نباشد، بلکه فقط معطوف به قدرت و حفظ آن است؛ و بدین‌سان حقیقت و چه‌بسا واقعیت فدای ایدئولوژی می‌شود. این را در همهٔ ایدئولوژی‌ها می‌بینیم و مکافات‌های ایدئولوژی از همین‌جاست. این تفکیک روشن می‌کند که چرا برخی موافق و برخی مخالف بحث ایدئولوژی‌اند و موافقت و مخالفت با آن از چه دریچه‌ای شکل می‌گیرد.

۳. انقلاب بودن رخداد ۵۷ و امکان نتیجهٔ معکوس

عنایت نخست تکلیف را روشن می‌کند: تحول ۵۷ انقلاب است، نه آنچه بسیاری از کمونیست‌ها در آن زمان می‌گفتند، یعنی صرفاً قیام یا، در تعبیر منفی، فتنه و جایگشتی در قدرت که چیزی را عوض نکرده است؛ او آن را تحولی می‌داند که دگرگونی‌های اجتماعی، سیاسی و اخلاقی رقم زده است. جالب آن است که عنایت همین‌جا اشاره می‌کند این تحولات می‌تواند نتیجهٔ معکوس نیز بدهد؛ و اکنون که چهل پنجاه سال از انقلاب گذشته، در برخی حوزه‌ها نتیجهٔ معکوس دیده می‌شود. این از نکات جالب مقاله است.

نمونهٔ نخست نفی غرب است، که ارزش انقلابی مهمی بود. عنایت می‌گوید اگر نفی غرب درست و با برنامه نباشد، می‌تواند نتیجهٔ عکس بدهد و در سطوح و دوران‌های دیگر موجب غرب‌گرایی شود، و چین و مصر را مثال می‌آورد. تحولات خود انقلاب ایران نیز تا حدی بر این نکته صحه می‌گذارد. تحول اخلاقی دیگری که او نام می‌برد، پایین‌آمدن نقش ثروت و قدرت در شأن اجتماعی است؛ اما اکنون، از قضا، سرکنگبین صفرا فزوده است: منزلت اجتماعی دقیقاً به عامل ثروت و درآمد بازگشته و در مفهوم مستضعفین نیز شک و شبهه پدید آمده است. یکی از تحولات اجتماعی عظیم این انقلاب، از دورهٔ پس از جنگ، بر سر همین مفهوم بود: آیا هنوز نوبت پابرهنگان است، یا نوبت مستضعفین و پابرهنگان گذشته است؟ هرچه جلوتر آمدیم، جمهوری اسلامی بیشتر به این گذار لبیک گفت.

۴. انقلاب، تضاد و عامل ایجابی

نکتهٔ سوم عنایت آن است که انقلاب فقط محصول نارضایتی و عوامل سلبی نیست، بلکه عاملی ایجابی می‌خواهد و از این رو در نوع خود و در مجموع حرکتی کاملاً روبه‌جلوست. این نکته مهم است: انقلاب نخست محصول یک تضاد است. صرفِ وضعیت فلاکتِ موجود نمی‌تواند عامل انقلاب باشد؛ تضاد می‌تواند. بنابراین جامعه در انقلاب باید این تضاد را حمل کند: از یک سو پیشرفت و از سوی دیگر انحطاط؛ از یک سو ترقی‌خواهی و از سوی دیگر ارتجاع؛ از جهتی تجددطلبی و از جهتی کهنه‌پرستی. همهٔ اینها را در حکومت شاه می‌دیدیم. برخلاف ظاهر غربی‌ای که همواره به خود می‌گرفتند، سران و طرفدارانش با اتیکت‌های کوچه‌بازاری و اساساً بی‌اتیکتی، میان هویت «شعبان بی‌مخ» و هویت غربی مانده بودند. این معجون تا اکنون نیز ادامه دارد و در نوع برخورد و نمایشی که از خود می‌آورند دیده می‌شود. این لنگ‌درهوایی همیشگی دربار ایران در همین بخش‌ها پیداست: از یک سو غرب‌گراست، از سوی دیگر باستان‌گرا، و این معجون را پیش می‌برد.

۵. شوک نفتی و ضرورت رفتن به تاریخ نهاد سلطنت

عنایت به سرعت وقایع اشاره می‌کند و بیشتر ماجرا را از سال ۵۳ به بعد می‌آورد؛ و اشتباه همین‌جاست. چاشنی تحلیل او اقتصادی است: شوکی که از نفت وارد شد و تحولات انقلابی را سرعت بخشید. این را بسیاری ذکر می‌کنند، اما ماجرا اساساً عمیق‌تر است. کاش عنایت به تاریخ نهاد سلطنت می‌رفت. خود استقرا گویاست: از پنج شاه آخر ایران هیچ‌یک سر سالم به گور نبردند؛ و این هم رضاشاه را شامل می‌شود، هم احمدشاه قاجار و هم محمدرضاشاه، یعنی قزاقی با آن جلال و جبروت و نوجوانی تپل و بچه‌قرتی را. پس مشکل صدفه نیست؛ نهادی کاملاً پوسیده است که مشکلات لاینحلی را با خود پدید آورده است.

۶. تضاد درونی نهاد سلطنت و بحران مشروعیت

نهادی که از سنت ایران برمی‌آید خود در پی رفتن به سمت تجدد می‌شود؛ بنابراین نهادی که از سنت ایران برآمده، خود منادی فرهنگی بیگانه می‌شود. این مکافاتی اساسی در نگاه مردم به این نهاد و مشکلات لاینحل آن بود. بسیاری از کسانی که با انقلاب همراه شدند همین تضاد را می‌دیدند: از یک سو کل مشروعیت این سیستم به حفظ مُلک تشیع بود و از سوی دیگر همهٔ ارزش‌ها و آداب غربی از سوی همان نهاد پمپاژ می‌شد، و کسانی که به آن مشروعیت می‌دادند «امل» شمرده می‌شدند که باید اصلاح شوند! در تجدد نیز این نهاد جایگاهی نداشت. مکافات وقتی دوچندان می‌شد که با خود تجدد هم گزینشی برخورد می‌شد.

در خود اردوگاه سلطنت نیز در دوره‌های اخیر با دو اردوگاه روبه‌رو بودیم: تجددگرایان اصلاحی و تجددگرایان ارتجاعی. در حکومت شاه این دومی بسیار مهم بود؛ دارودستهٔ قطبی با دارودستهٔ ساواکی‌ها دو نگاه کاملاً متفاوت داشتند. از سال ۵۶ به بعد گروهی می‌گفتند باید آزادی بیشتری بدهی تا انقلاب بخوابد و گروهی می‌گفتند باید سرکوب بیشتری کنی؛ و سیستم نه دربارهٔ آزادی می‌توانست تصمیم بگیرد نه دربارهٔ سرکوب. از این رو سیستمی جایگشتی شد: یکی‌درمیان نخست‌وزیرهای «گوگولی» و نخست‌وزیرهای «مرغ‌طوفانی»؛ و آخری میان هر دو هویت ماند و هیچ‌گاه نتوانست تصمیم بگیرد که چگونه عمل کند و به رویه‌ای واحد پایبند باشد.

پس تضاد ریشه‌دارتر بود: نهادی برآمده از سنت ایرانی که خود منادی تجدد و زدودن فرهنگ ایرانی می‌شود و به‌نوعی تیشه به ریشهٔ خود می‌زند. چرا؟ چون باد تجدد بر او نیز می‌وزد و با تجدد گزینشی برخورد می‌کند؛ بنابراین آدم‌های متجددی که ارزش‌های دموکراتیک دارند با این نهاد مخالفت می‌کنند، هرچند خود این نهاد منادی بخش دیگری از ارزش‌های متجدد است. شاه از ۲۸ مرداد به بعد مشروعیتی نداشت و چه‌بسا از آغاز نیز نداشت؛ و بی‌راه نبود که وقتی به حکومت رسید، علم او را «پسرجان» خطاب می‌کرد. سلطنت از همان ابتدا نهادی نبود که بر پایهٔ خود بایستد و انتقال حکومت از پدر به پسر بر پایهٔ سنت خودش رخ دهد؛ همواره چاشنی دخالت بیگانه هم در رفتن پدر و هم در آوردن پسر نقش داشت. در ۲۸ مرداد این ماجرا به اوج رسید: نهادی که دیگر از سوی سنت ایرانی دمیده نشده بود.

پرسش و پاسخ

۱. ریشهٔ ناکارآمدی نهاد سلطنت و نسبت آن با نظریهٔ ولایت فقیه

پرسش: آغازگاه ناکارآمدی سلطنت کجاست و آیا به نظریهٔ سلطنت برمی‌گردد، به نهاد سلطنت یا به شخص سلطان؛ زیرا این سه را در سخن از ناکارآمدی تفکیک نمی‌کنیم. برخی آغاز زوال را شلیک میرزارضا کرمانی به ناصرالدین‌شاه می‌دانند؛ برخی مرگ سلطنت را با جنبش مشروطیت و محدودشدن سلطان در پرتو نظریهٔ حکومت قانون؛ و برخی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را که شاه تاج‌وتخت خود را مدیون دیگری دانست و مشروعیت خود را از دست داد. از دورهٔ قاجار، در عهد فتحعلی‌شاه، اصولیون پس از شکست اخباریین پا به عرصهٔ سیاست گذاشتند و نظریهٔ ولایت فقیه به‌تدریج پرورده شد و رقیبی نیرومند برای سلطنت پدید آورد و در متمم قانون اساسی جا گرفت؛ پس آیا ناکارآمدی سلطنت به نظریهٔ ولایت فقیه برمی‌گردد؟ ولایت فقیه در ۱۳۵۷ سلطنت را کنار زد، اما چنان‌که عنایت پیش‌بینی می‌کند، دوام چندانی نیاورد: ارزش‌های انقلاب کوتاه‌مدت‌اند و با بازگشت به فرهنگ غربی یا تجددگرایی روبه‌روییم، و شاید آغاز فروپاشی ارزش‌های انقلاب سال ۶۸ باشد؛ کتاب «توسعه و تضاد» فرامرز رفیع‌پور با بررسی میدانی نشان می‌دهد ارزش‌های پیشین (ثروتمندان دچار فخر نباشند و فرودستان احساس حقارت نکنند) آرام‌آرام به زندگی و بازار بازمی‌گردند. آیا نظریهٔ ولایت فقیه کارآمدی دارد؛ به باور او برای حرکت به‌سوی آینده این کارآمدی را از دست داده است و شاید اشارهٔ مرحوم بازرگان، که ولایت فقیه قبایی بود که بر قامت آیت‌الله خمینی دوخته‌اند، پیشاپیش چیزی را می‌دید. اکنون نظریهٔ سلطنت به گورستان تاریخی رفته و با ولایت فقیه روبه‌روییم؛ آیا می‌توان با آن مسیر پیشرفت و تجدد را پیمود؟

پاسخ: انقلاب دو جبهه گشود: جبهه در برابر غرب و جبهه در برابر سلطنت؛ و حکایت این دو را باید متفاوت بررسی کرد. تضاد سلطنت از آنجا می‌آمد که از یک سو برآمده از سنت ایرانی بود و از سوی دیگر در دوره‌های اخیر منادی تجددی گزینشی شده بود؛ و این تضاد درونی وحشتناکی در این نهاد پدید آورد که اکنون نیز هست: شاهزاده‌اش نمی‌داند شاه مملکتی شیعه است یا آوازه‌خوانی کنار دیوار ندبهٔ یهودیان، و در این هویت دوگانه مانده و دست‌وپا می‌زند. آنچه مسلم است، موفقیت انقلاب در برابر جبهه سلطنت بسیار بیشتر از جبهه غرب بود؛ نه آنکه در جبهه غرب موفقیت‌هایی نداشته باشد، اما رقیب نخست بسیار سرسخت‌تر و محکم‌تر از نهاد سلطنت است، چراکه سلطنت نهادی پوسیده بود و تنها ریشه‌داربودنش در سنت آن را این‌قدر کش‌دار کرده بود؛ وگرنه باید خیلی زودتر کلک آن کنده می‌شد. از این جهت ایرانیان از بقیهٔ دنیای اسلام عقب‌ترند، هرچند در خیلی مواقع پیشرو بوده‌اند: از ترک‌ها عقب‌ترند، از کشورهای عربی مانند مصر، با قیام افسران آزاد دههٔ پنجاه میلادی و برافتادن نظام سلطنت، خیلی عقب‌ترند، و از عراق؛ و دربارهٔ افغانستان، که باید دقت کرد، گمان می‌رود پیش از شاه ایران بوده است. این را ایرانیان معمولاً به خود یادآوری نمی‌کنند و جا دارد بیشتر یادآوری شود، با چرایی‌اش. یکی از حاضران، کوثر خانم، یادآوری می‌کند ظاهرشاه از ۱۳۱۲ تا ۱۳۵۲ خورشیدی بر سر کار بود و پنج سال زودتر از ایران سرنگون شد؛ و پاسخ‌دهنده می‌افزاید عقب‌افتادگی اینجا دوچندان نمایان می‌شود و عمق فاجعه بیشتر آشکار می‌گردد.

۳. استقلال مالی روحانیت و دودستگی ۴۲

پرسش: عنایت بحثی اقتصادی را (کاهش وابستگی به وجوهات، یافتن منابع درآمد، نزدیک‌شدن به معلمان و نخبگان) مقدمهٔ تغییر اجتماعی می‌داند؛ اما استنتاجش روشن نیست. معلوم نیست چرا این نکته را بیان می‌کند و چگونه به این نتیجه می‌رسد. عنایت «استقلال وابسته» را یکی از دلایل ذوب‌نشدن در سایهٔ علما می‌داند.

پاسخ: وقتی نادر در دشت مغان نمایندگان مردم و روحانیون را گرد آورد و می‌خواست اعلام پادشاهی کند، موقوفات در دست روحانیت تشیع بود. پیش‌تر اصفهان به دست محمود افغان سقوط کرده بود؛ نادر پرسید شما چه‌کاره‌اید که این‌همه موقوفات زیر نظر شماست اما کاری از شما برنیامد؟ گفتند برای سلاطین دعا می‌کنیم. گفت دعای شما مستجاب نشد؛ شمشیر من است که بر مهاجمان غلبه می‌یابد. روحانیت شیعه در اینجا تا حدودی خلع سلاح شد و موقوفات از آن‌ها دریغ شد. اندیشهٔ دیگری نیز در کار بود: نادر به‌سوی اتحاد اسلام رفت، به عثمانی‌ها نزدیک شد و می‌خواست از سب و لعن خلفا جلوگیری کند. روحانیت پس از این به صرافت استقلال مالی افتاد. روحانیت تشیع بر خلاف روحانیت اهل تسنن است: اهل تسنن از دست حاکمان حقوق می‌گیرند و تشیع از دست مردم؛ و هر نهادی که استقلال مالی داشته باشد در کنار دولت می‌تواند به‌نحو تقابلی یا تعاملی مسیر خود را بپیماید. روحانیت اهل تسنن چون وابسته به دولت است نمی‌تواند و از همین‌جاست که فتنه و خروج علیه سلطان را جایز نمی‌داند. روحانیت شیعه با استقلال مالی ارتباطش را با دولت قطع کرد و به‌موازات دولت حرکت می‌کند؛ دستش دیگر به سمت دولت دراز نیست. در دورهٔ جدید، با گسترش دانشگاه و مدارس، روحانیت تحصیل‌کرده‌ای که تازه وارد مسائل اجتماعی می‌شود در نقش معلم و استاد ظاهر می‌شود و استقلال مالی خود را دیگر از نهاد سنتی حوزه نمی‌خواهد؛ چشم‌داشتی ندارد. آنچه در ۱۳۴۲ نهضت روحانیت را شکست داد دودستگی میان دو خوانش بود: خوانشی که اسلام را سیاسی نمی‌دید و بر پایهٔ آموزه‌هایی که تشکیل دولت در غیاب امام زمان را حرام می‌دانست؛ و خوانشی که گسستی انجام داده بود و تشکیل حکومت را ممکن می‌شمرد. این دودستگی در قیام ۱۵ خرداد در مسیر خود آرام‌آرام به نقطهٔ وحدت رسید و با استقلال کامل به پیروزی انجامید.

نتیجه‌گیری

عنایت رخداد ۵۷ را انقلابی می‌داند که مذهب در قالب ایدئولوژی سیاسی بر آن مسلط شد؛ زاویه‌ای که روشنفکران بعدی (شایگان و سروش) نیز بدان پیوستند. ایدئولوژی آگاهیِ معطوف به قدرت است و از همین‌رو هم کارکرد مثبت دارد (تغییر و جنبش) و هم کارکرد منفی (فدای‌شدن حقیقت و چه‌بسا واقعیت). نکات مقالهٔ او دربارهٔ نتیجهٔ معکوس تحولات انقلابی (نفی غرب، منزلت ثروت، مفهوم مستضعفین) و دربارهٔ تضاد به‌مثابهٔ زمینهٔ انقلاب پس از چهل پنجاه سال بیش از پیش گویاست؛ اما تکیه بر شوک نفتی ناکافی است و ریشه را باید در تضاد درونی نهاد سلطنت جست، نهادی برآمده از سنت ایرانی که منادی تجدد گزینشی و ناقض سنت خود شد و از ۲۸ مرداد مشروعیت نداشت. پرسش‌ها بر ناکارآمدی نهاد سلطنت، نسبت آن با ولایت فقیه، رقیب غربی و استقلال مالی روحانیت درنگ می‌کنند.

برای دسترسی به متن مقاله اینجا کلیک کنید.

برای دسترسی به نوشته بعد از این مجموعه اینجا کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید